تبليغاتX
ابتدايي ترين واژه براي بيان انتها

 

 

  قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 16:13  توسط پیشی | 

 

 

نیلوفری بودن و نیلوفری زندگی کردن به من و تو نیامده چون ما بیشتر شبیه به کاکتوسهاییم و هر ثانیه نقشه میکشیم چطور به هم تیغ بزنیم!!!

 

به چه زبانی باید به تو گفت عشق خریدنی نیست

عشق فروختنی نیست و عشق تلقینی و زوری نیست

عشق قطره اشکیست که به هنگام دلتنگی گوشه چشم مادر مینشیند!

 

گفتم: الهی زندگیت نابود شه؟!

الان ده ساله که نابود شدم آخه نمیدونستم که من تموم زندگیشم

 

 

باید در آزمون عشق شرکت کنی اگر قبول شدی

به کلاس دلم,روی نیمکت نگاهم,زیر چشمهایم , در رشته دلدادگی میکنی

شاید تو را در قلبم پذیرا باشم

 

همیشه عاشق بمون حتی اگه عشقت من نبودم!

 

 

عجب تجارت خطرناکی.با تو همه چیز را دارم و بی تو بی چیزترینم

 

 

همیشه به تو میگفتم اگر روزی نباشی حتما خواهم مرد

اما بعد از تو نمردم که هیچ,دوباره عاشق هم شدم

 

 

 

 

 

سبب منم که میشکنم...اما حرفی نمیزنم

اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم

 

 

کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه میخواد

کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام

 

 

تو زندگیم یگانه ایی یه کابوسم تو رویایی یه پاییزم تو بهاری

من یه مرداب تو دریایی!

 

 

از این گریه چه میدونی؟ نه دردمی نه درمونی

به چه امید میخوای باشی که پیش دردام بمونی

 

 

تو زندگیم یگانه ایی یه کابوسم تو رویایی یه پاییزم تو بهاری

من یه مرداب تو دریایی

 

 

 

سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم

اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم!

 

 

 

 

 

 

 

begir az man to in del

yadboodi ke tanha layeghe in del to boodi

hezaran khastand in del begirand

ndadam chon azize del to boodi

 

 

 

همچو موج دريا پر فريب عصيا نگر

همچو اسب وحشي مي رود در جانت

مي كشد عقلت را مي شود زندانت

عشق رويايي نيست مثل خواب گلها

همچو سوز پاييز مي خزاند دلها

عشق هم مي ميرد انتها يش پيداست

((دوست داشتن اما تا هميشه زيباست))

 

 

 

 

 

ابتدايي براي آغاز بودم و تو هميشه ابتدايي ترين واژه براي بيان انتها بودي . من به دنبال دستي بودم براي دوباره روئيدن , دوباره كاشتن و تو هميشه همان دستي بودي كه گل مي چيد . تو همان احساسي بودي كه هرگز باور نشد . همان شعري بودي كه هيچ گاه آغازي نداشت و من همان كبوتر خسته بالي بودم كه در عشق تو اسير ماندم

 

 

 

 

براي شکستن من يه اخم کافيه ... نيازي به فريادت نيست واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه ... نيازي به قهر نيست براي مردنم حرف رفتنت کافيه ... نيازي به انجامش نيست

 

 

 

در مكتب ما رسم فراموشي نيست.در مسلك ما عشق هماغوشي نيست.مهر تو اگر به هستي ما افتد.هرگز به سرش خيال خاموشي نيست

 

 

 

شبي پرسيدمش با بي قراري

 

به غير از من كسي را دوست داري؟

 

ز چشمش اشك شد از شرم جاري

 

ميان گريه هايش گفت آري!!!!

 

 

 

 

من هكرم: فاصله ي بينمون رو هك(Hack) كن. عشقي كه تو قلبته برام سند(Send) كن. از عشقي كه تو قلبم هست وب بگير تا ببيني كه چقدر دوست دارم. از خاطره هامون كپي(Copy) بگير و همه جا پيستش(Past) كن. به رفاقت پي ام(PM) بده و ازش بخواه كه بين ما باشه. گله ها رو دليت(Delete) كن جاش صداقت رو ادد(ADD) كن. شيطون رو ايگنور(Ignore) كن تا پي ام هاش نتونه همه چيز رو خراب كنه. براي غرور آف(Off) بذار ازش بخواه دست از سر ما برداره.... اما غرور بينمون فاصله انداخته و به تو اجازه نمي ده كه عشق تو قلبت رو برام سند كن

 

 

Give laugh to all

But smile to one …

Give cheeks to all

But lips to one…

Let everybody love you

But you love

                   *One*

 

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده‌ای تا می توانی زیبا برقص

 

 

قربان صداقت و صفای خودمان

          مائیم و دل پاک و خدای خودمان

                   در شهر شما نمی‌توان عاشق شد

                             باید بروم به روستای خودمان

 

 

 

 

ابر بارنده به دریا می‌گفت: من نبارم تو کجا دریایی؟

در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو خود از مائی!

 

 

 

به توعادت کرده بودم /ای به من نزدیکترازمن
ای حضورم از تو تازه /ای نگاهم از تو روشن

 

 

 

 

هرگز چشمانت را براي كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان نكن

 

 

ديروز را سوزانديم براي امروز ؟ امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها

 

 

در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.


 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 3:33  توسط پیشی | 

لحظه دیدن تو دنیا چه عاشقونه بود

شونه هات برام یه مرهم با یه آشیونه بود

 

اومدی اما چه زود رفتی نموندی واسه من

کمی از عشق و محبت تو نخوندی واسه من

 

 

کاش میشد وقت خداحافظی حرفی بزنی

کاش به زخم دل من مرهم دردی بزنی

 

 

حالا من موندم و تنهایی و این دل شکسته

تو که رفتی واسه من مونده همین صدای خسته

 

 

اگه زندگی برام یه روز خراب شه یا که عشقت واسه من مثل سراب شه

باز میگم دوسِت دارم

باز میگم دوسِت دارم

باز میگم دوسِت دارم

باز میگم دوسِت دارم

باز میگم دوسِت دارم

باز میگم دوسِت دارم

باز میگم دوسِت دارم

باز میگم دوسِت دارم

باز میگم دوسِت دارم

باز میگم دوسِت دارم

....

 

 

یادش بخیر چه روزای قشنگی بود!!

آهنگش از شهاب بخارایی هست (مجازه).هفتمین آهنگش . آهنگ آروم و قشنگیه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/14ساعت 0:58  توسط پیشی | 

 

..:: رسم عاشقی ::..

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم مه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گريي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/09ساعت 16:27  توسط پیشی | 
 



JavaScript Codes Congratulations!