تبليغاتX
ابتدايي ترين واژه براي بيان انتها

Salam be hameye doostaye khoob in matalebi ke gozashtam ( eshgh az didgahaye mokhtalef . raveshaye mokh zani . ezdevaje neti .pesar koshi va … ) matalebie ke to hame webloga dide mishe ama  man hamsho jam kardam o yeja gozashtameshom omidvaram khosheton biad

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 23:44  توسط پیشی | 

سعي كنيداسم رنگ ها را بگوييد بدون اينكه لغات را بخوانيد يعني در واقع رنگ كلمات را بگو ييد مثلا كلمه زرد كه به رنگ سبز است بايي بگوييد سبز

     زرد      قهوه اي   سفيد  آبي   سبز   زرد   قرمز

 

  سفيد   آبي   نارنجي  مشكي  سبز   بنفش   مشكي

 

 

ديدي قاطي كردي!!!! مي دوني چرا؟؟؟؟

چون سمت راست مغز سعي مي كنه رنگ رو ببينه و

سمت چپ مغز اصرار به خواندن لغت رو داره 

يعني تداخل سمت چپ و راست مغز 

 

**********************************************************************

 

 

 یکی درد و یکی درمون پسندد

      یکی وصل و یکی هجرون پسندد

       من از درمون و درد و وصل و هجرون

     پسندم آن چرا جانون پسندد

بابا طاهر

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/19ساعت 0:9  توسط پیشی | 

Love – devotion

 

Feeling – emotion

 

Don’t be afraid to be weak

Don’t be too proud to be strong

Just look into your heart my friend

That will be return to yourself

The return to innocence

 

If you want , then start to laugh

If you must , then start to cry

Be yourself don’t hide

Just believe in destiny

 

Don’t care what people say

Just follow your own way

Don’t give up and use the chance

The return to innocence

 

That’s not the beginning of the end

That’s the return to yourself

The return to innocence

 

 

 

Enigma

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 0:27  توسط پیشی | 

پدرم اين جوري بود :

وقتي من
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتره.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت 15:48  توسط پیشی | 
 



JavaScript Codes Congratulations!