تبليغاتX
ابتدايي ترين واژه براي بيان انتها

اين مطلب رو حتماً بخونيد ...با چشم دل ...خوشتون مي ياد ...ساده ازش نگذريد ...

 

به نام خداي يگانه

گاهي وقتا خيلي دلت مي گيرد . آنقدر كه نمي تواني نفس بكشي .

گوشه اي مي نشيني ، دست هايت را دور زانوانت حلقه مي كني ، چشم هايت را مي بندي سرت را به ديوار تكيه مي زني و ...

اما نمي شود . مي خواهي خودت را خالي كني ... راه مي روي ، شعر مي خواني ...انگار بغضي هزار ساله گلويت را گرفته است .

دست هايت عرق كرده اند ، هيچ كس نيست . آن لحظه هيچ كس به دردت نمي خورد . يعني اصلاً حوصله ي كسي را نداري . دلت بدجور شكسته است ...

بلند مي شوي ، دستت را به ديوار مي گيري تا نيفتي . دوست داري به طرفش بروي ، اما ... رويت نمي شود .

خيلي حرفها داري كه به او بگويي حرفهايي كه جز او به هيچ كس نمي شود گفت ، يعني فقط بايد به او گفت ...اما رويت نمي شود .

آخر با چه رويي مي خواهي بروي . خيلي وقت است به سراغش نرفته اي ...يعني اصلاً يادش نبودي ...

پيش تر، گاهي از كنارش رد مي شدي و اگر دست مي داد سلامي هم  مي كردي  اما حالا ... فقط خجالت مي كشي و نگاهش مي كني .

يعني جوابت را مي داد ؟؟؟ آرام سرت را بلند مي كني و آهسته صدايش مي زني . اما ... او آنجا است .

قبل از اينكه صدايش بزني . قبل از اين كه تو لب واكني . و باز مثل هميشه مهربان نگاهت مي كند. گرچه تو نگاهش را نمي بيني ، اما حس مي كني .

بغضت وا مي شود . و اشك هايت گونه ها ، چشم ها و دهانت را خيس مي كنند . به تو نزديك است ، خيلي نزديك ، دستت را مي گيرد .

و تو ديگر ... تو ديگر خودت نيستي ، ديگر من قبلي نيستي . تازه شده اي . اشك ها امانت نمي دهند ... دست هايت مي لرزد ... هق هقت سكوت تيره ي اتاق را شكسته  است . نگاه مي كني  به رويت لبخند مي زنند و او هم ... و تو فقط مي خواهي از ته دلت فرياد بزني :

 « خدايا ! خيلي دوستت دارم »

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت 0:2  توسط پیشی | 
 



JavaScript Codes Congratulations!